. پنج شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

کد خبر: 13583 تاریخ انتشار : پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵ | ۲۰:۱۷ ب٫ظ

گفتگوی صمیمانه با فریبا عادلی، مسئول انجمن قصه و داستان جیرفت

  به گزارش سایت کنارصندل ،فریبا عادلی نویسنده ی موفق و طنز پرداز جنوب کرمان را کم و بیش می شناسیم مخصوصا با داستان طنز ملاممد و یا شعر طنز دختر ترشیده، سالهاست که می نویسد ومی خواهد به گفته ی خودش آلبرکامو شود. او رییس انجمن اهل قلم شهرستان جیرفت است و با مهربانی […]

IMG_20160725_193200[1]

 

به گزارش سایت کنارصندل ،فریبا عادلی نویسنده ی موفق و طنز پرداز جنوب کرمان را کم و بیش می شناسیم مخصوصا با داستان طنز ملاممد و یا شعر طنز دختر ترشیده، سالهاست که می نویسد ومی خواهد به گفته ی خودش آلبرکامو شود.

او رییس انجمن اهل قلم شهرستان جیرفت است و با مهربانی هایش انجمن اهل قلم را سر پا نگه داشته است و به بهانه ی خوبی هایش گپی دوستانه با او داشتیم.

 

خانم عادلی لطفا خودتان را معرفی کنید

 

با سلام فریبا عادلی هستم متولد اول مهر در جیرفت ، پدرم اصالتا ساردویی ازطایفه ی بزرگ و اصیل فاریابی و مادرم اصالتا کرمانی از طایفه ی اصیل رضایی در منطقه ی باغ سرآسیاب کرمان هستند و اکنون ساکن جیرفت هستیم.


رشته و مدرک دانشگاهی تان چیست؟

 

من دبیرستان را علوم تجربی خواندم و در دانشگاه ناخواسته و علی رغم میل خودم در رشته ی مهندسی علوم دامی پذیرفته شدم و در این رشته مدرک کارشناسی گرفتم و در حال حاضرمهندس ناظر سازمان نظام مهندسی کشاورزی جیرفت نیزهستم.


خب خانم عادلی شما مهندس هم هستین ، دوست داشتید چه رشته ای در دانشگاه قبول می شدید؟

 

هنر را دوست داشتم و دلم می خواست موسیقی دانشگاه هنرهای زیبای تهران قبول می شدم اما ۲ سال پیاپی کنکور هنر دادم و پذیرفته نشدم .


چی شد رو به داستان و شعر آوردید؟

 

اگر بخواهم خلاصه بگویم فقط و فقط پرتاب یک نیروی درونی بسیار قوی باعث شد من نویسنده و شاعر شوم و من خدا را صاحب این نیرو می دانم و آن نیرو هم شاید عشق باشد .


شما بیشتر به عنوان طنز پرداز مطرح هستید چرا؟

 

طنز هنری است که چرا ندارد طنز خودش دست زیر بال و پرت می زند و شکلت می دهد، شخصیتت را می سازد و از افسردگی و تنهایی نجاتت می دهد و من شاید برای فرار از دنیای افسرده ی امروز به طنز پناه آوردم و موفق هم بوده ام ، من دختری درونگرا هستم و ظاهر شادی ندارم اما فکر می کنم از عهده ی طنز خوب بر بیام.

پدر بزرگ پدری من خودش شاعر طنزپردازی بوده که پدر مرحومم گهگاهی اشعارش را می خواند و من فکر می کنم ریشه ی طنزپردازی من ارثی به ایشان برمی گردد.

 


خانم عادلی تا می دانیم مقامهای زیادی در این زمینه کسب کرده اید برایمان آنها را نام می برید؟

 

بله حتما ، رتبه ی چهارم کشور درجشنواره ی سراسری تبلیغاتی محصولات ب.ب.ک سال۱۳۷۷ ،دعوت به همایش زن و سینما در تهران و برگزیده شدن مقاله ام به عنوان مقاله ی آزاد در سال۱۳۷۸، رتبه ی اول جشنواره ی ایده های برتر کشور برای زیبا سازی شهر در قالب طنز در تهران در سال ۱۳۸۲، رتبه ی سوم جشنواره ی طنز خارستان ۴ در کرمان سال۱۳۸۹با داستان طنز یک رای دوتا کیسه ی آرد، رتبه ی دوم جشنواره ی ادبیات داستانی سال ۱۳۹۰ با داستان کوتاه ملاممد، رتبه ی چهارم جشنواره ی امام علی جنوب کرمان در سال ۱۳۹۰ با داستان کوتاه گنجیشکک اشی مشی، رتبه ی سوم جشنواره شهید شهسواری کهنوج در سال۱۳۹۱ با داستان کوتاه اسکلت و رتبه ی اول داستان کوتاه جشنواره ی نخل و نارنج بم در اردیبهشت ۱۳۹۴ با داستان بزحسین زغالی.


آفرین، سابقه ی حضورتان در انجمن چند سال است؟

 

باید بگویم من از نوجوانی یعنی ۱۵ سالگی عضو انجمن اهل قلم هستم و در آن زمان رییس انجمن اهل قلم جیرفت آقای حسین کرد بودند و دوستان عزیزی مثل منصور علیمرادی ،داریوش سالاری ،حسین سبزه صادقی ، محمد علی علومی که گهگاهی به انجمن جیرفت سر می زدند و دوستان نویسنده ی دیگری را هم در کنارمان داشتیم که الان جز مفاخر ادبیات جنوب و کشور هستند و از همین جا می گویم دلم برای تک تک آنها و برای فضای انجمن آن زمان واقعا تنگ شده است .


چند وقت است مسوول انجمن اهل قلم جیرفت هستید؟

من سالها بخاطر تحصیل در دانشگاه از انجمن دور بودم اما مرتب می خواندم و برای خودم می نوشتم تا اینکه در سال ۱۳۹۰ با خانواده ی محترم و هنرمند براهام که بار برپایی دوباره انجمن بر دوش آنها مخصوصا آقای سهراب براهام بود آشنا شدم و به دعوت آنها و همچنین دعوت رییس همیشه پرکار اداره ی ارشاد در آن زمان جناب آقای سعید سالار گنجی به آغوش انجمن بازگشتم و دبیری انجمن را برعهده گرفتم.

 

بعد از آن در سال ۱۳۹۳ نایب رییس انجمن شدم و در سال ۱۳۹۴ با حکم رییس سخت کوش و مهربان ارشاد آقای جعفر نیک نفس به ریاست انجمن اهل قلم جیرفت منصوب شدم.


انجمن اهل قلم چند عضو دارد؟

 

دقیقا ۷۵عضو دارد که حدود ۳۵ نفر آنها پایه ثابت انجمن هستند.


وضعیت قصه و داستان جنوب کرمان را چگونه می بینید؟

 

بسیار عالی تر از عالی ما نویسندگانی داریم که شاید از لحاظ استعداد ذاتی کسی به گرد پای قلمشان نرسد اما وضعیت رسیدگی به این نویسندگان بسیار ضعیف تر از ضعیف، من از زبان همه ی بچه های نویسنده ی جنوب می گویم : مسوولان محترم ما را دریابید و دلخوشمان کنید.

 


کمبودهای انجمن اهل قلم را در چه می بینید؟

 

من و اعضای انجمن از کمبود توجهات روءسای محترم رنج می بریم فقط می گویم مگر خون بقیه انجمن ها ازخون ما رنگین تر است؟……….

 


بهترین دوستان داستانی تان؟

 

تمام بچه های انجمن بهترین هستند و دوستشان دارم همه ی حرفها ،مهربانی ها، حتی اعصاب خوردی هایشان را دوست دارم و از همین جا می گویم من رییسشان نیستم من دوستشان هستم همه ی ما به نوعی رییس هستیم و من فقط احترامشان را می خواهم.


بهترین کتابی که خواندید

 اگر بخواهم بگویم تاثیر گذارترینش مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر بوده.


بهترین هدیه ای که گرفتید

 

بهترین هدیه سیم کابلی بود که پدر مرحومم سالها قبل از فوتش بخاطر بی احترامی که به او کردم خیلی آهسته به من زد که با خوردن آن سیم کابل به خودم آمدم که چرا دل پدرم را شکستم پدر مهربانم هیچوقت مراتنبیه نکرده بود و این اولین بارش بود که مرا زد و من اصلا ناراحت نشدم و فکر می کنم بهترین هدیه در زندگی ام بوده است کاش بود و دوباره مرا تنبیه می کرد دلم برایش خیلی تنگ شده.

 


نقطه ی عطف زندگی تان را کجا می دانید؟

 

وقتی که دست از یک فکر آزار دهنده که سالیان سال آزارم می داد و تمام زندگی ام را درگیر خودش کرده بود برای همیشه کشیدم و خودم را رها کردم از آن موقع به بعد زندگی ام از خاکی روی آسفالت افتاد.


به چه کسی در زندگی مدیونید؟

 

همه ی ما به پدر و مادرمان مدیونیم. اما من غیر از این دو عزیز به کسی مدیونم که اگر نبود من اینجا نبودم و اسمش را هم هیچوقت نمی برم چون خودش می داند.


آیا زندگی یک نویسنده با بقیه فرق دارد؟

 

صد درصد ، من شاید یک داستان زیبا خوشحال کنه و یا یک بیت شعر بهم بریزه اما یک فرد عادی نه ،این احساسات را ندارد…..

 

قرص اعصاب من آلپرازولام و فلوکستین نیستند قرص اعصاب من داستانهای درون گرای آلبرکامو هستند و شعرهای زیبای ریچارد براتیگان ، من با امثال اینها آرام می گیرم.

 


عزیزترین کس زندگیت؟

 

پدرم ، عشقم، ترانه ی هستی ام ، که نیست تا دستهای پینه بسته اش را بسرایم و عرقهای کارگری اش را به اشک چشمانم وصل دهم اگر ۱۰۰ ساله هم شوم اولین عزیز زندگیم پدرم است که کنارم نیست ویادش هست و باید تنها مستطیل قبرش را در آغوش بگیرم و داستانش کنم و بلا استثناء مادر صبور و دانایم از عزیز ترینانم است.

 


قهرمان زندگیت؟

 

کسی که خودش می داند و من همیشه از او الگو می گیرم شاید ناراحت شود اسمش را بگویم.

 


شیرینی زندگیت؟

 

نماز و معنویاتی که هیچگاه ترکشان نکرده و نمی کنم

 

بزرگترین دروغی که میتونی بگی؟

 

من از نواده گان آلبرکامو هستم که به ایران مهاجرت کردیم.


اینقدر عاشق آلبرکامو هستی جمله ای ازش داری بگی؟

 

آره آلبرکامو در یکی از داستانهاش میگه: ((یک انسان بیشتر به وسیله ی چیزهایی که نمی گوید شناخته می شود )) من این جمله آقای آلبرکامو را خیلی دوست دارم.

 


بزرگترین آرزوت؟

 

ماندگار شدن خودم و داستانهایم


بزرگترین هدیه اداره ارشاد به شما؟

اگر ناراحت نشوند در مثل طنز یک تکه کاغذ به نام لوح تقدیر

 


تقدیر و تشکرآخر این گفتگو؟

 

از خدایم، خانواده ام، بچه های انجمن ،آقای طیبی معاونت فرهنگی ارشاد، آقای نیک نفس رییس اداره ارشاد شهرستان، آقای محمدرضا براهام مسسول انجمن اهل قلم جنوب کرمان وخانواده ی محترمشان و از خواهر کوچکم شیما که داستانهایم را دوست دارد.


جمله ی پایانی این گفتگو

 

دوستم بدارید چون من همه را دوست دارم حتی آدمهایی که بدترین بدیها را در حقم کردند ومن همه آنها را بخشیدم.

به نوشته هام احترام بذارید چون زاده های درونم هستند و درون یعنی خدا

و در آخر به قول ریچارد براتیگان: ((هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی احتمال شروع یک رابطه ی احمقانه بیشتر می شود.))


پس کتاب بخوانیم که تنها نباشیم تا دل به هر احمقی نبندیم که سنگ روی یخمان می کند .

 

به امید یاری نویسنده ی داستان بزرگ و قشنگ هستی خدا که واقعا دوستش دارم.

 

انتهای پیام/.
 

نظرات بینندگان:

  1. s.arab گفت:

    salam manam az dare dor hamishe be yadetam

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 − 3 =