. جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱

کد خبر: 53629 تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 بهمن 1400 | 14:21 ب.ظ

کوشک ارزشش از گوشت هم بیشتر است / امین وثوقی

( کوشک همان پنیرک خرماست که ترد و خوشمزه و مغز اصلی نخل های بلند قامت است ) نوشته امین وثوقی روزنامه نگار کهنوجی ، مدیر مسئول هفته نامه شوبادپایمان به ریتم زندگی که می رسد ساز مان کوک نمی شود ؛ ناکوک می شود .رقص باد در شوباد کهنو ناهمگون می شود.صدای حراجی ….صدای […]

( کوشک همان پنیرک خرماست که ترد و خوشمزه و مغز اصلی نخل های بلند قامت است )

نوشته امین وثوقی روزنامه نگار کهنوجی ، مدیر مسئول هفته نامه شوباد
پایمان به ریتم زندگی که می رسد ساز مان کوک نمی شود ؛ ناکوک می شود .رقص باد در شوباد کهنو ناهمگون می شود.
صدای حراجی ….صدای پارچه ای …صدای گریه کودک…صدای .
…گوشهایم را می بندم .دلم نمی خواهد چیزی را بشنوم !

مدتی است مردی ژولیده را می بینم که در هیاهوی هیچ و پیچ زمان بیش می داند و نمی داند ؛ او از همان نسل آدم های بلاتکلیفی است که برای شناختن هویت خود آواره بیابان های تنهایی شده است…او محکوم به دانستن است!
باشیم یا نباشیم ، روزگار بر وفق مراد باشد یا نباشد، جفا باشد یا نباشد، تبعیض و بی عدالتی باشد یا نباشد،مهربانی باشد یا نباشد، زیاد مهم نیست .چون دیر یا زود زمان ما را مثل برق و باد با خود خواهد برد .در تلنباری از سکوت و حرف های ناگفته ای که در دلم مانده‌ است گم شده ام ؛ صداهای خاموشی دورم را احاطه کرده است و با خود زمزمه می کند….زمان در ثانیه به دقیقه و ساعت ها ؛ خاطراتش را در صندوقچه ای پنهان کرده است که دست کسی به آن نرسد !
آن مرد در حوالی کلات نخلی را کوشک می کند ؛ به ریشه نخل که می رسد صدای هق هق گریه های مرد با صدای تبری که ناجوانمردانه بر نخل کهنسال فرود می آید؛ هم آوا می شود . صدای تبر در کلات ویران شهر ما می پیچید؛ همان کلاتی که هیچ کسی دلش برای آن نسوخت …هویت یک نسل را یک منبع آب ؛ ویران کرد…آه! نسل های فراموش شده ؛ تیر و تبر و ویرانی و دیگر هیچ !
کاش آن مرد تیشه بر آن نخل هایی نمی زد .کاش …کاش …..آن نخل ها هویت سرزمین گمشده ای هستند که در پی هویت خود تشنگی ها را طی کردند ….آه سالها خشکسالی و …
مرد ایستاده است…زمان دوباره ایستاده بر بالای کلات …‌مرد را مثل بادی می برد به چند سال بعد ….
از آن بالا شهرم چه زیباست…

آه! زمان !
حسرت
و ساعاتی بعد…. چه زود شب شد .
…… مردی در امتداد یک جاده ایستاده است …تبر به دست …کوشک به دست…ایستاده است…‌مرد در امتداد خیابان ایستاده است … تردید دارد که کدام طرف را انتخاب کند .به سمت راست جاده حرکت کند یا به طرف چپ جاده ؟
صدای هق هق گریه اش در امتداد خیابان ادامه دارد …
پشت سر مرد چندین قلاده سگ ایستاده اند ؛ فکر می کنند داخل گونی که مرد در دست دارد گوشت‌ است …‌کوشک ارزشش از گوشت هم بیشتر است .

صدای واق واق سگ ها در شهر می پیچد …ناگهان سگ ها به مرد حمله می کنند .مرد حاضر نیست گونی کوشکی که با تبر به نخل هایی که حوالی کلات آنها را ناجوانمردانه کوشک کرده ؛ به سگ ها بدهد.
سگ ها مرد را تکه پاره کرده اند …
مرد وسط خیابانی که امتدادش به سه راهی وصل می شود که چهار تا سرعت گیر خطرناک وصل می شود جان داده است…کوشک ها وسط جاده افتاده اند… و کسی صاحبشان نیست …
حوالی صبح است …الان دقیقه ۵۹ ثانیه تا صبح زمان باقی مانده است ..
فرد معتادی کوشک ها را برداشته ودر گوشه ای از خیابان گیچ و پیج به انتهای خیابانی می رود که آخرش بن بست است .

نظرات بینندگان:

  1. خورزوخان گفت:

    این ژست یعنی چه؟ تن مارکز توگورلرزید..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − 4 =