. دوشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۳

کد خبر: 69741 تاریخ انتشار : یکشنبه 28 اسفند 1401 | 10:05 ق.ظ

عید هم عیدهای قدیم !

محمد افشارمنش اونایی که سن و سالشون مث من یه کم بالاتر از جوونیه، حتما یادشونه و حرف منو تایید می کنن که عید نوروزهای قدیم خیلی حال و هواشون بهتر و پرشورتر از عید نوروزهای جدید و به خصوص این چن سال اخیر بود!!!یادِش بخیر، حس شادیِ زایدالوصفِ روزای تعطیل قبلِ سال تحویل، که […]

محمد افشارمنش

اونایی که سن و سالشون مث من یه کم بالاتر از جوونیه، حتما یادشونه و حرف منو تایید می کنن که عید نوروزهای قدیم خیلی حال و هواشون بهتر و پرشورتر از عید نوروزهای جدید و به خصوص این چن سال اخیر بود!!!
یادِش بخیر، حس شادیِ زایدالوصفِ روزای تعطیل قبلِ سال تحویل، که معمولا یه هفته ای مدرسه ها تق و لق می شدن !
ذوق و شوق خرید لباس و کفش نو و روزی چن بار پوشیدنشون، راه رفتن روی فرشای توی خونه،
دوباره تا زدن و گذاشتنشون توی جعبه هاشون تا رسیدن عید !
چه حالی داشت دیدن فرشای شسته و آویزون شده از لبه ی دیوار های خونمون! آخه اون موقع ها قالی شویی نبود که تبلیغ کنه: می بریم، می شوریم، می یاریم
خیلی هم مث حالا اُوردن کارگر برای خونه تکونی مد نبود، معمولا مادرم یه پیش(شاخه) خرما می گرفت دسش و تار عنکبوتای کنج سقفو ذره ذره پاک می کرد.
پدرم هم که ظهر می اومد خونه، دَساش پر بود از پاکت های کاغذی که اون زمانها به جای نایلون و مُشما،
آجیل، میوه و از این خِرت و پرتا توشون می کردند.
آی چه حالی داش نگاه کردن به سبزه های نو رسته ی دور کوزه ی گِلی!
یادش بخیر، فاش کارکا کردن با بَچای کلاس برای نیومدن روزای آخر سال به مدرسه و دلهره از اینکه نکنه همه رفته باشن و فقط من نرفتم؟
بوی کاغذای نو پیک شادی که دس نخورده تا سیزده بدر توی کیفمون می موند، هنوز توی مشامم مونده !
عید که شروع می شد هَمَش دعا می کردیم دیرتر تموم بشه !
شمردن ده باره ایه عیدی هایی که از فک و فامیل می گرفتیم که مبادا کم بشن؟!
قاطی شدن عشق و حال تعطیلات از یه طرف، ترس و اضطرابِ شروع مدرسه هم از یه طرف!!! اینم خودش یه حالی داشت!
نگاهِ همراه با حسرت ما که ماشین نداشتیم به پیکان ها، ژیان ها، استی شنهای باربند بسته و طناب پیچ شده آماده سفر به زیارت پنج تنِ رودبار، شعیب، کت گرگ و…

و بالاخره شروع شمارش معکوس برای روزای باقی مونده از عید !
سیزده بدر و بستن طناب به درختان و تاب بازی، گل وسطو، هفت سنگ و… گرم کردن غذا روی آتش هیزمی و نهایتش روی پیک نیک، نوشابه شیشه ای اُسو، کانادادرای، پپسی کلا و لحظه تلخ تموم شدنش و برگشتن به خونه با کلی خستگی و ناامیدی !
غم، غصه و دلگیری مبهم عصر سیزده بدر و پیک شادی حل نشده، دفتر صد برگ و سفید مشق و… !
یه بغض تلخ !

. صبح روز ۱۴فروردین و یه دل دردِ ساختگی و دروغین و بهانه برای نرفتن به مدرسه!

اما چاره ای نبود!

*روز از نو و روزی از نو…

نظرات بینندگان:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + شانزده =