طعم تلخ انتظار؛ روایت ناامیدی جوانان از بیکاری / به قلم امینه رزمی خبرنگار پایگاه خبری کنارصندل

صبحگاهان که خورشید از پشت کوهساران سر برمیآورد، او بیدار است. نه به شوق آغاز روزی نو، که از سر عادت بیمقصدی. دستی به موهای ژولیدهاش میکشد، نگاهی به گوشی میاندازد. باز هم خبری از آن تماس نیست؛ نه دعوت به مصاحبه، نه پاسخ آن رزومهای که هفته پیش فرستاد. فقط تبلیغات اینترنتی و پیامهای تبریک تولد دوستانی که خود در همان گرداب خاموشی غوطهورند.
این روایت، قصهی یک نفر نیست؛ سرنوشت هزاران جوان این سرزمین است که مدرکهای رنگارنگ را چون تابلوی افتخاری بر دیوار اتاق کوچکشان آویختهاند و شبها با نگاه به آنها از خود میپرسند: «برای چه خواندم؟»
بیکاری چون سایهای سنگین بر شانههای جوانان نشسته. نه آن شوق دیروز را دارند، نه آن امید سادهی روزهای دانشجویی. هر روز که میگذرد، ایمانشان به «فردایی بهتر» رنگ میبازد. خیابانها را که نگاه میکنی، پر است از چهرههای خستهای که روزنامه به دست از دفتری به دفتر دیگر میروند؛ سوال تکراری «تجربه داری؟» همان دیوار کوتاه ناپیدایی است که آرزوها بر آن میشکنند.
ناامیدی وقتی تلخ میشود که جوان میبیند دوستانش در شهرهای دیگر با کمترین امکانات کار پیدا کردهاند و او هنوز در دوراهی «ماندن برای احترام خانواده» و «رفتن برای نفس کشیدن» گیر کرده است. بیکاری فقط جیب را خالی نمیکند؛ روح را خالی میکند، اعتماد به نفس را میسوزاند و رویای ساختن را به کابوس تماشای فروپاشی دیگران تبدیل میکند.
شب که میشود، کنار پنجره میایستد. شهر پر از چراغهایی است که روشنند اما خانهها خالیاند. انگار همه رفتهاند مگر آنها که پشت درهای بسته آرزوها، در انتظار معجزهای نشستهاند که شاید هرگز نیاید.
