«بهار، بیخبر از رسمِ دیوارها، به خانهٔ عدالت جیرفت سر زد؛ اینبار با لباسی از گل، در میانِ زنانی که هر روز، با تعهد و پشتکار، چرخهای این نهاد را به حرکت درمیآورند/امینه رزمی»

اینجا، میانِ پروندهها و میزهای منظم، ناگهان شاخهای از شکوفه، فضای خشکِ اداری را تر میکند. فرماندار، با دستانی که همزبانِ بهارند، به استقبالِ کارکنان زنی میرود که هر روز، با لبخندی به وسعتِ صبح، سختیهای کار را به شیرینیِ خدمت بدل میکنند.
زنانی که در قامتِ یک کارمند، قامتِ صبر و مسئولیتپذیریِ یک دیارند؛ خستگی را پشتِ گلدوزیِ میزشان پنهان میکنند و راهِ دشوارِ اداره را، با ظرافت و استواری، هموار میسازند. این سلفیِ بیتکلف، اما، مثلِ یک شعرِ نیماییست: بیوزن، اما پرمعنا.
گل، اینجا به مقامِ زنِ کارمند سلام میدهد و محیطِ اداری، برای یک لحظه، عطرِ بهار را در کامِ خود حس میکند. این قاب، نه برای آلبومِ خاطرات، که برای ثبتِ این حقیقت ماندگار شده: که گاهی، یک شاخهٔ نرگس، سنگینترین احترامها را، بیهیاهویِ سخنرانی، به خانهٔ دلِ این زنانِ پرتلاش مینشاند.
✍️ امینه رزمی
