. چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳

کد خبر: 79351 تاریخ انتشار : یکشنبه 16 مهر 1402 | 09:34 ق.ظ

از یاد رفته های جیرفت / دکتر ایرج شمس، طبیب حاذق و فراموش نشدنی دهه ۴۰ و ۵۰ مردم سبزواران

محمد افشارمنش : در قسمت اول به اینجا رسیدیم که مرحوم دکتر ایرج شمس در سال ۱۳۴۹ پس از آشنایی با خانواده های بزرگ و اصیل کامرانی و ابراهیمی مقیم در سبزواران با اشرف الملوک کامرانی دختر مرحوم یدا… خان کامرانی مشهور به دکتر کامران و نیره ابراهیمی فرزند عنایت ا… ابراهیمی، نوه حسین خان […]

محمد افشارمنش :

در قسمت اول به اینجا رسیدیم که مرحوم دکتر ایرج شمس در سال ۱۳۴۹ پس از آشنایی با خانواده های بزرگ و اصیل کامرانی و ابراهیمی مقیم در سبزواران با اشرف الملوک کامرانی دختر مرحوم یدا… خان کامرانی مشهور به دکتر کامران و نیره ابراهیمی فرزند عنایت ا… ابراهیمی، نوه حسین خان و از نوادگان ابراهیم خان ظهیر الدوله ازدواج کرد.
و اینک قسمت دوم: ماحصل این ازدواج چهار فرزند به نام های خشایار متولد ۱۳۵۰، سبکتکین متولد۱۳۵۲، پریسا متولد۱۳۶۰ و سمیرا متولد ۱۳۶۵ است که هرکدام از این فرزندان هم اکنون در یک شهر ازجمله کرمان، یزد و تهران مقیم هستند.
دکتر شمس بلافاصله بعد از ازدواج و در همین سال برای ادامه خدمت به استان سیستان و بلوچستان مامور شد و به ناچار همراه خانواده مقیم نصرت آباد در نزدیکی شهر زاهدان شد و یک سال بعد یعنی در سال ۱۳۵۰ به واسطه حکم اداری به بخش قصر قند در جنوب استان سیستان منتقل شد و این دوسال طبابت وی در سیستان و خدمت به مردم محروم این مناطق، آبستن حوادث تلخ و شیرینی در زندگی دکتر شد، از حوادث شیرین این دوره می توان به تولد اولین فرزندش، خشایار و حادثه تلخ هم شیوع بیماری های مسری و کشنده سل و بعد هم وبا در ایران به خصوص منطقه محروم سیستان اشاره کرد که در آن سال ها مردم این منطقه هنوز واکسینه نشده بودند!


باری دکتر شمس در راه نجات مبتلایان به این بیماری های مهلک در منطقه جانفشانی ها کرد تا جایی که خودش هم به واسطه دمخور بودن با بیماران متعددِ مبتلا به وبا، درگیر شد و تا مرز مرگ هم پیش رفت، اما انگار حکمت خداوند بر این بود که او سال های بیشتری زنده بماند و به مردم خدمت کند، با تیمار داری و از جان گذشتگی همسرش، که آن زمان اولین فرزندشیرخوارش را در دامن داشت و تلاش همکاران حوزه بهداشت و درمان، بهبودی حاصل شد و سلامتی اش را بازیافت.
دکتر ایرج شمس طبیبی بود که روحیات جوانمردی، خیراندیشی و نوع دوستی در ذاتش نهادینه شده بود، او در دوسالی که سیستان مقیم بود دست نوازشش را بر سر تمام دانش آموزان مدرسه ای که همسرش در آن معلم بود، می کشید، برایشان لباس، لوازم التحریر و… تهیه می کرد و حتی یکی دونفرشان را در منزل خودش و کنار فرزندش ماوا داده بود که ماجرایشان به تفصیل در کتاب پزشک‌ سی ساله، کتابی که حاوی مجموعه ای از خاطرات وی در دوران طبابتش می باشد و در سال ۹۵ به قلم دخترش، پریسا شمس به رشته تحریر درآمده چاپ شده است.


سال ۱۳۵۱ پس از اتمام ماموریتش در سیستان، مجدد به جیرفت برگشت، وی در خاطراتش نقل کرده: در آن زمان به دلیل نبود امکانات، وسایل نقلیه مناسب و همچنین خاکی و سنگلاخی بودن اکثر جاده ها و مسیر هایی که امروز در بازه زمانی پنج الی شش ساعت طی می شوند در مدت زمانی نزدیک به بیست ساعت طی می شد!
بالاخره در اوج گرمای شرجی تیرماه سال ۵۱ وارد جیرفت شد و درخانه ای واقع در تک خیابان سبزواران آن زمان که به واسطه استقرار شهربانی و اداره فرهنگ ( آموزش و پرورش ) در آن، به خیابان شهربانی یا فرهنگ مشهور بود سکنی گزید، این خانه باغ، شش اتاق داشت که علاوه برمنزل مسکونی دکتر و خانواده اش یک قسمت آن سالن انتظار و دو اتاق آن مطب شد و دری هم به سمت خیابان برایشان تعبیه کرد.
دکتر از اضافه شدن زنی کدبانو، خوش سلیقه، با موهایی حنا کرده، صورتی سفید و دستمالی بسته به سر که معمولا از سردرد گله مند بود به جمع خانواده شان یاد می کند، این زن نامش حیات و از اهالی دهبکری بوده، حول و حوش پنجاه و سه چهار سال سن داشته، حیات که حالا دیگر عضوی از اعضا خانواده دکتر شده بود، بچه ها به او ننه حیات می گفتند او در مدیریت امور خانه، آشپزی و چیدمان میز غذا ید طولایی داشته و همه اهل خانه و مهمانان را مجذوب سلیقه و دستپخت خود می کرده.
بگذریم، امکانات پزشکی جیرفت گرچه کمی بهتر از سیستان و بلوچستان بود اما چندان مطلوب و رضایت بخش نمی نمود، دکتر امر طبابت را در این مطب شخصی و در ادامه در مطب جدیدش واقع در حد فاصل میدان معلم و چهار راه کلینیک دامپزشکی، جنب باغ تالار شیرین و متصل به منزل مسکونی اش ادامه داد و همزمان ریاست تنها بیمارستان جیرفت که در واقع تنها بیمارستان جنوب استان کرمان هم محسوب می شد، ریاست پزشکی قانونی و سرپرستی اورژانس را برعهده داشت! وی برای ارتقای جایگاه این بیمارستان و آوردن پزشکان متعدد و متخصص در رشته های مختلف به جیرفت زحمات زیادی کشید و پیگیری های به جدی کرد.
اما تا قبل از آن به ناچار خودش برای درمان بسیاری از دردها و آلام مردم منطقه، آستین همت را بالا می زد.


وی در خاطراتش نقل کرده، در آن زمان چون ایران با کمبود پزشک مواجه بود ما برای خدمت و کار در مناطق محروم کشور علاوه بر دوره های عادی و عمومی، دوره های فشرده و مکمل جراحی های اورژانس، زنان، ارتوپدی و … را زیر نظر اساتید برجسته دانشکده پزشکی گذرانده بودیم، این آموزش ها به علاوه ی تجارب ارزنده ای که در دوران خدمت در سیستان و بلوچستان عایدم شده بود باعث گردید بسیاری از شکستگی های کوچک در ناحیه ساق پا و استخوان های ظریف ساعد دست یا مچ‌ را در بیمارستان جیرفت درمان کنم و در هفته حداقل دو سه مورد گچ گرفتگی و جا انداختن مفاصل را انجام و شکستگی های لگن، کتف، ران و موارد پیچیده تر را به کرمان ارجاع می دادم، علاوه بر این زایمان هایی که با مشکل مواجه می شدند و احتمال مرگ مادر یا کودک یا هر دو آنها وجود داشت را هم انجام می دادم.
همین امر باعث شده امروزه بسیاری از قدیمی های جیرفت از او به واسطه خدمات پزشکی اش در آن دوره که کمبود شدید پزشک بود به نیکی یاد کنند.


دکتر شمس را اهالی حسین آباد دهدار بیشتر از سایر مناطق روستایی جیرفت می شناسند زیرا وی مدتی در درمانگاه این ده به طبابت مردم پرداخته، درست در حوالی سال ۴۷ که مالاریا بخش عظیمی از کشور را درگیر کرده بود و علیرغم تلاش وافری که اداره ریشه کنی مالاریا انجام می داد در سال به طور متوسط پنجاه یا شصت بیمار با علائم مالاریا به وی مراجعه می کردند که وی پس از درمان آنها را برای پیگیری های بعدی به اداره ریشه کنی مالاریا ارجاع می داده، وی در جایی دیگر ازخاطراتش نقل می کند تابستان ۴۷ وقتی برای مدتی به قصد استراحت و دیدار با خانواده و اقوام مرخصی گرفتم به زادگاهم یزد و پس از آن به اصفهان و منزل خواهرم که همسرش ارتشی بود رفتم در همان شب اول ورودم به منزل همشیره، علائم سردرد، کوفتگی و تب را در بدنم احساس کردم، اول پنداشتم این علایم ناشی از خستگی راه است اما کم کم که سرما و تب لرز به سراغم آمد حدس زدم که به مالاریا مبتلا شدم، انقدر مریض مالاریایی دیده بودم که کاملا علائمش را می شناختم، درمان را شروع کردم و از همان داروهایی که برای مریض هایم تجویز می کردم شروع کردم و برای حصول اطمینان به مرکز درمانی مخصوص مالاریا هم مراجعه کردم و تست های لازم را انجام دادم.


مالاریا دکتر را هم درگیر کرده بود ولی نمی دانست کی و کجا پشه مالاریا وی را نیش زده، به هر حال هرچه بود وی را از پا انداخت و بسیار ضعیف و نحیف کرد، یک ماه طول درمان که سپری و بهبودی کامل حاصل شد مجدد به جیرفت به خصوص درمانگاه حسین آباد برگشت!
شاید این سول به ذهن متبادر شود که چه عشق و کششی وی را وابسته ی مردم این منطقه کرده بود که دوست داشت اینجا باشد و به این مردم خدمت کند؟


جوابش را از زبان خود دکتر شمس برایتان نقل می کنم:
پس از رهایی از مالاریا به سبزواران و پس از آن به حسین آباد بازگشتم، هر چند دیدار اقوام برایم لذت بخش بود اما سبزواران را با همه گرما و کمبود امکاناتش دوست داشتم شاید هم مردمانش را ! مردمی ساده اما قدرشناس و بسیار صمیمی، مردمی که وقتی چند بار مریض شان را درمان می کردی یا تشخیص درستی می دادی و سلامتی دوباره را می یافتند مریدت می شدند، عاشق و وفادارت می گشتند تا جایی که پزشک دیگری را قبول نداشتند، در کنار‌مردم وفادار، فرهنگ بومی و موسیقی فولکلور منطقه هم برایم جالب توجه بود، در مجموع آداب و رسوم‌مردم جنوب را دوست داشتم‌ به همین خاطر احساس آرامش و سرخوشی خاصی در کنار آنها داشتم.
ادامه دارد…

نظرات بینندگان:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار + 2 =