. یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸

کد خبر: 35632 تاریخ انتشار : شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷ | ۱۳:۴۷ ب٫ظ

جنوب کرمان از نگاه مامور تبعید کننده رضا شاه در یک قرن پیش/ نویسنده: ه. هامون

سِر کلارمونت اسکراین مردی تاثیرگذار در تحولات قرن بیستم ایران در سال ۱۹۱۶ میلادی وارد این کشور باستانی گردید و سالهای مدیدی را به عنوان کنسول ، کنسولیار،سرکنسول ، و مشاور سفیر انگلیس در کرمان،مشهد،تهران و دیگر شهرهای ایران گذراند. ورود ایشان مصادف با دوران پادشاهی پسربچه به نام احمدشاه از دودمان قاجار می‌باشد دورانی […]

سِر کلارمونت اسکراین مردی تاثیرگذار در تحولات قرن بیستم ایران در سال ۱۹۱۶ میلادی وارد این کشور باستانی گردید و سالهای مدیدی را به عنوان کنسول ، کنسولیار،سرکنسول ، و مشاور سفیر انگلیس در کرمان،مشهد،تهران و دیگر شهرهای ایران گذراند. ورود ایشان مصادف با دوران پادشاهی پسربچه به نام احمدشاه از دودمان قاجار می‌باشد دورانی که از ایران فقط نامی باقی مانده است و در هر کوی و برزن خودسری، آدمکشی و غارت بیداد می‌کند و در هر گوشه ای از کشور فردی برای خود دستگاه حکومتی راه انداخته است . اسکراین با ورود خود ناظر تحولات عظیمی از جمله مشروطیت و تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی می‌گردد و سر آخر نیز ربع قرن بعد رضا شاه پهلوی و خانواده‌اش را در بندرعباس از دیگر نیروهای انگلیسی تحویل و به جزیره موریس می‌برد، اتفاقی که سیر تاریخ آینده ایران را عوض نمود، اسکراین در مقاله‌ای به نام، شترها بایستی بروند، مشاهدات و یادداشت های خود را از این سفر به جزیره موریس، در مجله بلیک لندن چاپ نمود.

 

علاوه بر این، اسکراین خاطرات خویش را در مدت طولانی اقامتش در ایران در کتابی تحت عنوان، جنگ جهانی در ایران، به سال ۱۹۶۱ میلادی در انگلستان چاپ نمود. در این کتاب ضمن تعریف از ایران و تمدن کهن و تاریخ پر عظمتش، به شرح مسافرت و اقدامات خود در این کشور کهن و باستانی می‌پردازد. این مامور کارکشته انگلیسی به مدت چندین سال به قسمتهای مختلف ایران زمین سفر نمود و بر خلاف پیشینیان ما هر کجا که می‌رفت اولین کارش دست بردن به قلم و دفترش برای یادداشت برداری بود. در همین سفرها یکبار از نزدیک اسفندقه و بار دیگر سالها بعد از جیرفت و کهنوج گذر نمود. افراد برخورد کننده با خود را گاهی سختکوش،راستگو، شکیبا،گشاده دست،دانا،شجاع و…. گاهی نیز دروغگو،ترسو،بخیل،تنبل،ریاکار و غیره معرفی می‌کند، ایشان گهگاهی نیز در مورد جاهاییکه مشاهده کرده است اظهاراتی می‌کند که بعد از گذشت ۱۰۰ سال شگفت انگیز می‌باشد ،یکی از این موارد اشاره به تمدن جیرفت کهن و پیش بینی آینده درخشان آن بعد از دیدن شهر جیرفت می باشد .

 

……در طول کناره رود جیرفت در حدود ۱۶ کیلومتر از راه ما ،از میان خرابه ها وآثار تاریخی فراوان میگذشت که مربوط به شهر کامادی میشد.آنطور که مارکوپولو نوشته است،این شهر در زمان ساسانیان،اعراب و سلجوقیان بسیار آباد و غنی بوده است.در این جا من از یک دهاتی سکه طلایی متعلق به قرن دهم میلادی خریداری کردم .این سکه را پسر آن دهاتی چند روز قبل از میان خرابه ها ،پیدا کرده بود.تا آنجا که من اطلاع دارم تاکنون نیز در این محل حفاری بعمل نیامده است و اگر این کار انجام شود نتایج قابل توجهی خواهد داشت ……..

 

اسکراین در سال ۱۹۱۶ میلادی، در زمانی که آلمانها نفوذ انگلستان را در کرمان کاهش داده بودند، به عنوان کنسولیار از طریق دریای عمان راهی بندرعباس و از آنجا راهی کرمان می گردد.

 

(……آنقدر خبر خوشی بود که نمی توانستم باور کنم. ایران: شانس به سراغم آمده بود ……….امراضی نظیر مالاریا ،اسهال خونی و دیگر بیماریهای خاص نواحی گرمسیری بحد وفور در بندرعباس و نواحی اطراف آن یافت می‌شد…….)

سفر ایشان تا کرمان بالغ بر ۴۵۰ کیلومتر و بنا به گفته خودش تا منطقه خطرناک (تنگ زندان) از پنج منزل می گذشت که همه منازل در قسمت شرقی قرار داشتند .در ادامه می نویسد از تنگ زندان بایستی مسیر را تغییر داده و از راه دولت اباد- بافت به سمت کرمان می رفتند. اسکراین به همراه یک سر گروهبان(دوفه دار) هندی بنام نیاز علی ،چهار سوار هندی،ده نفر پیاده نظام ایرانی استخدام شده توسط انگلیس، در امتداد اراضی ساحلی از کنار دهکده ها و نخلستانهایی بافاصله زیاد عبور می کردند آنها بعلت نداشتن ذخیره آرد و جو کافی برای شترها ناگزیر بودند در روزها آنها را برای چرا رها کنند و راهپیمایی را غالبا شبها و ساعات اولیه بامداد انجام دهند.

در این قسمت به دشنامهایی که چاروادارها برخلاف ساربانها برای به حرکت درآوردن احشام بکار می برند اشاره می کند (هین….هش….پدرسوخته) که هنوز آهنگ آن در گوشش طنین انداز است و بدرستی یادمان می دهد که پدر سوخته که از جمله بدترین و رایج ترین فحش حتی تا زمان حاضر در منطقه مان می باشد چرا بکار می بردند .فحشی که کمتر دلیلش را می دانیم.ایشان اشاره می کند از آنجا که هندوهای کافر جسد مردگان خویش را می سوزاندند .اگر بخواهند به یک بچه مسلمان توهین کنند با بکار بردن پدر سوخته ایشان را همانند هندوهای کافر فرض می کنند.

 

در ادامه مسیر به یک دسته از نظامیان ایران عهد احمد شاه قاجار به سر کردگی پسر معاون فرماندار بندرعباس که از جانب حکومت تهران مامور حفاظت از اردوگاه هیئت سیم کشی تلگراف هستند، روبرو می گردد نظامیانی که اورا تحت تاثیر قرار نمی دهند ،در همان شب که وارد اردوگاه شده اند با حمله دسته ای از ایل بهارلو مواجه می‌گردند .صبح بعد از بازگشت سربازان که به طعنه آنها را شجاع می نامد، داستان تعقیب وگریز بهارلوها و کشتن آنها را باور نمی کند در این زمان که قصد حرکت داشتند نیازعلی سرگروهبان هندی اش ضمن اشاره به تنها اسیر حمله شب پیش به اسکراین چنین می گوید : ((…..صاحب ،شما مردی را که پسر معاون فرماندار بندرعباس می گفت از مهاجمین بهارلو است دیدید؟پاسخ مثبت دادم .آنگاه دوفه دار اضافه کرد :یکی از افراد ما این شخص را بخوبی و از نزدیک می شناسد .او از اهالی دهکده ای در نزدیکی باغو است و اگر ممکنست من یکی از مهاجمان بهارلو باشم ،او نیز جزو دارو دسته آنهاست ….. ))

بعد از آن اسکراین به اتفاق همراهان از گردنه تنگ زندان میگذرند .خودش مسیر را چنین به تصویر می‌کشد

 

((……….دشوارترین مراحل راهپیمایی ما، از اینجا آغاز می‌شد.بایستی گردنه‌ای کاملا عمودی را که تنگ‌زندان نام داشت، دور میزدیم .این گردنه را بدان جهت تنگ زندان میگویند که در سراسر طول ۳۵ کیلومتری آن، فقط در دو نقطه برای گریز چهارپایان در برابر سیلاب‌های ناگهانی، راه فراری وجود دارد .گاهی اوقات در تنگ‌هایی نظیر تنگ زندان با آنکه در نواحی مجاور اثری از بارندگی نیست،ناگهان سیلابی از یک قطعه ابر پراکنده در کوهستان، جاری میگردد و هر چه را در سر راه مییابد، همراه خویش می برد. برای آنکه از شرِ وقوع احتمالی چنین مصیبتی، در امان باشیم، از ساعت ۴ بامداد تا ۵/۸ شب یکسره راه پیمودیم و فقط مدت یکساعت، نیمروز استراحت کردیم. شب آن روز را نیز فقط شش ساعت خوابیدم، چه در منطقه بالای تنگ بودیم وراهنماها میگفتند تا زمانی که به پور نرسیم، نه برای خود ما، آب آشامیدنی وجود دارد و نه برای دواب ما، علوفه پیدا می شود .از اینرو شب بعد در کنار نهری از آب قابل شرب، مدت ۹ ساعت خوابیدم و سپس تمام مدت روز را زیر سایه درخت ثمری به‌استراحت پرداختیم .ما جملگی از انسان و حیوان، خوشحال بودیم،چه نه تنها خطرات تنگ زندان را پشت سر گذاشته بودیم،بلکه هوای مرطوب و خفقان آور منطقه خلیج را ترک گفته و یکبار دیگر میتوانستیم هوای خنک و خنک کوهستان را استنشاق کنیم..بین پور و دولت آباد راه از میان سرزمینی میگذشت که بر آن راهزن عجیبی بنام ((علی خان احمدی)) تسلط داشت.افراد این شخص ۱۲ کیلومتر از مسیر غربی ما را زیر نظر داشتند .این راهزن عجیب و نجیب زاده، عملا با دولت وقت یاغی بود .بدین معنی که سالها بود، به مقامات ایالتی مالیات نمی‌داد، اما خود را به شاه وقت وفادار میدانست و اگر به قانون اعتنا نداشت ،در مقابل حفظ نظم و امنیت منطقه خود را کاملا عهده دار شده بود.نیروی تفنگچیان جنوب از لحاظ قانونی بوضع او توجه نداشت، بلکه در ستاد تصمیم گرفته شده بود که برای ایجاد خط تلگراف و حفظ آن لازم است همکاریش را جلب کنند.از اینرو به من دستور داده بودند پیشنهادهایی باو بکنم …))

 

 

در ادامه مسیر، اسکراین متوجه رشته جبالی می‌گردد که در مغرب وجود داشته و روی نقشه نیامده بود.کاروان را راهی منزل بعدی ،چاه گندا می‌کند و خود باتفاق نیازعلی( نوکر هندی اش) و یک راهنما بسوی آن می رود .در موقعیکه از صخره ای میگذشتند، گروهی سوار را مقابل خویش می بیند که در جلوی آنها مرد مسنی خوش بنیه و نیرومند، با قامتی کشیده در حالیکه بر اسب عربی خوش ترکیب وخاکستری رنگی سوار بود، نمایان گردید.این شخص علی خان احمدی بود که کلاه تخم مرغی بی لبه بر سر،تفنگی کوتاه بر دوش و طپانچه‌ای نیز از کمر آویزان کرده بود وشخصا به پیشواز اسکراین آمده بود

 

علی خان احمدی آنها را به صبحانه دعوت میکند و به آنها اطمینان می‌دهد که تا وقتی در منطقه ایشان حرکت میکنند، در امان خواهند بود .اسکراین علت برخورد خوب علی خان را، خاطرات خوب ایشان از سرپرسی ساکس رئیس تفنگچیان جنوب ذکر می‌کند،

 

سرپرسی ساکس شخصی است که علاقه ویژه‌ای نسبت به منطقه جنوب کرمان داشت ومانند اسکراین و قبل از ایشان، در مقالات متعددی، این منطقه را کارمانیای سابق معرفی نموده، همچنین حدسیاتی راجع به تمدن این منطقه زده بود که بعد از گذشت زمانی بیش از ۱۲۰ سال، اثبات شده‌اند.

 

 

در ادامه سوران علی خان، گله ای آهو می بیند و مانند ایرانیان باستان که گزنفون به آنها اشاره کرده، به تعقیب آنها می پردازند .اجرای نمایش چگونگی تیراندازی از پشت اسب، ماجرایی است که بنا به گفته اسکراین بعد از گذشت ۵۰ سال از واقعه در زمان نوشتن کتاب، هنوز توی ذهنش حک شده است. اسکراین به یاد نوشته‌های گزنفون می‌افتد. گزنفون نویسنده یونانی عهد باستان،ایرانیان عهد باستان را دارای سه ویژگی منحصر به فرد سوارکاری،تیراندازی با کمان و راست گفتاری معرفی نموده است.

 

((………..سواران علی خان در حالیکه چهار نعل در امتداد دشت می‌تاختند، بمحض آنکه فرمانده دستور می‌داد ابتدا بجلو،سپس از بالای شانه چپ به عقب و باز هم از بالای شانه راست، بسوی عقب تیراندازی می کردند .از شدت هیجان نفس را در سینه حبس کرده بودم .چه می دیدم شاهد مراسمی هستم که از تیراندازی معروف پارت ها در دو هزار سال پیش تقلید می شود و بخصوص این نکته اهمیت داشت که تیر اندازی در همان میدان تیر پارت های دو هزار سال قبل صورت میگرفت….))

 

بعد ازآن میهمان علیخان، در دهکده ایشان می‌گردد ، روستایی که دور تا دور آن را خندقی بدون آب، فرا گرفته. اسکراین از اینکه وارد قلعه می شود، دل نگران است و می نویسد، شاید مناسب بود بر بالای دروازه قلعه نوشته شود((تو که پا داخل این قلعه می گذاری دیگر امیدی نداشته باش)) علت آن را رفتار میزبانش با آلمانیها، دشمن در حال جنگ آنها می‌داند که چند وقت پیش میهمانش بودند و از خیانت علی خان می ترسید، ظاهرا علی خان ایشان را نیز دور می‌زند. چرا که ایشان در ادامه می‌نویسد …مدتها بعد فهمیدم که علی خان احمدی با دورویی وحرص و آزِ سیری ناپذیر خویش و با زیر پا گذاردن و نقص تمام قولهایی که داده بود، چه دردسر و مزاحمت پایان ناپذیری برای فرمانده نیروهای تفنگچیان جنوب بوجود آورد.

 

 

بعد وارد دولت آباد می‌گردد، مکانی که به گفته ایشان، بر خلاف نامش، در آنزمان از ثروت و دولت در آنجا اثری نمی بیند و دو روز استراحت می‌کند.در این جا به ایشان از طرف سرگرد لوریمر(نویسنده کتابی راجع به فولکلور کرمان که توسط کوهی کرمانی ترجمه گردیده است) خبر می دهند ، آلمانیها و اتریشی های اسیر شده جهت اعزام به سواحل خلیج فارس، توسط بچاقچی ها به سرکردگی حسین خان بچاقچی نجات داده و متواری شده اند حادثه‌ای‌که دکتر باستانی پاریزی شرح این ماجرا را بارها در کتابهایش ذکر نموده است. بعد از آن از چهار گذرگاه و پنج دشت عریض (مناطق شمالی اسفندقه) می‌گذرد تا به بافت می رسد .مناظر این قسمت ایشان را تحت تاثیر قرار می دهد.طوری که می نویسد: وسعت و عمق چشم اندازها و سادگی و ظرافتی که در نقاشی آن بکار رفته بود مرا دچار تعجب میکرد..

 

در بافت چند روزی مهمانِ ایلخانی قبیله افشار می‌گردد .از آنجا تا کرمان پنج منزل می باشد که سه منزل آن تحت تسلط بچاقچی‌ها، دشمنان آن زمان انگلیس می باشند. از میان ارتفاعات پربرف لاله زار و گدار کفنو می‌گذرد .پس از آن با ایلات قرائی افشار برخورد می کند که از ییلاق خویش در سیرجان بطرف قشلاق شان در جیرفت حرکت می‌کنند.از اینکه زنان و مادران سالخورده قرائی(فامیلهای کورکی ،خضری و…کنونی) سالی دو بار فاصله ۳۲۰ کیلومتری را طی می کنند ،اظهار تعجب می‌کند. در آنجا دسته ای از کاروانش، که جلوتر از ایشان از بافت حرکت کرده بودند، غارت می شوند و آن را در ابتدا به گردن بچاقچی ها می اندازند، ولی در برخورد با دستگیر شدگان ژولیده، آنها خود را قرائی معرفی می‌کنند و خود را بی گناه می دانند که ماموران حکومتی از قصد آنها را دستگیر کرده‌اند و صحبتهای راهنما نیز که میگوید، قرائی ها بر خلاف بچاقچی ها و بهارلوها از تیره های بی آزار قبیله افشار هستند،ایشان دچار سوءظن میگردد که شاید تمامی این ماجرا، صحنه سازی است ، اسکراین که بقول خود هنوز با ایران آشنایی نداشته است.در اینکه این اتفاق توسط قرائی ها یا سربازان حکومتی ایران اتفاق افتاده، سردر گم می شود و در منزل بعدی، قبل از رسیدن به نگار در قلعه اصغرخان آنها را آزاد می کند.

 

در بدو رسیدن به کرمان، با یکی از اشخاص که بقول خودش همه کاره حکومت کرمان می باشد، روبرو می گردد، سردار نصرت اسفندیاری ( فردی که بعدها بعد از برادرش رستم خان ، به عنوان نماینده مجلس شورای ملی از جنوب کرمان انتخاب می‌گردد). اسکراین در ادامه، چنان در کرمان تاثیرگذار میگردد که بر حسب منافع انگلیس در هر زمان زمینه به قدرت رساندن نیروهای دموکرات،شیخیه،خاندان وکیل الملک اسفندیاری،خاندان ابراهیم خان ظهیر الدوله را فراهم می کند .ایشان در یک مورد، وزیر مختار وقت انگلیس، سِر چارلز مارلینگ را وادار می کند برای جلب حمایت سردار نصرتی که طرفدار آلمان بود،زمینه آزادی ایشان را از زندان فراهم کند.

 

اسکراین پس از گذراندن دو ونیم سال، بعنوان کنسولیار در کرمان، با گرفتن مرخصی، رهسپار انگلیس می‌گردد بگفته خودش در این سفر که از راه بم ،جیرفت وکهنوج راهی بندرعباس شدند، برخلاف سفر قبلی که همراه کاروانِ شتر و الاغ حرکت میکردند، با مساعدت سردار نصرت که بجز لقب والی، همه کاره کرمان بود، با موکب باشکوهی حرکت کردند.بهتر است ادامه سفر را بدون کم وکاست از زبان خود اسکراین در جیرفت و کهنوج دنبال کنیم.

 

((……. شش سوار محلی ما را بدرقه میکردند و اثاثه و اموالمان بوسیله ۱۱ قاطر حمل میشد.این سفر از راه مشرق (راه زمستانی) که از طریق بم،جیرفت ومیناب میگذشت، انجام شد و با آنکه از دو راه دیگر طولانی‌تر بود ،اما راهپیمایی آسان تر انجام میگردید.سفر ما مدت ۲۲ روز بطول انجامید و ضمن راه در شکارگاههای گوناگون توقف میکردیم و به شکار کبک کوهی،تیهو،مرغابی وپرندگان دیگر (مانند مرغ جیرفتی) سر گرم میشدیم .در بم دو روز توقف کردیم و این بار نیز مانند سفر گذشته بهمراه ژنرال سایکس، سردار مجلل(غلامحسین خان عامری که در اقصی نقاط استان از جمله سربیژن ساردوییه که در تابستان محل نگهداری اسبهایش بود و در جیرفت باغات زیاد داشت که هنوز بعد از گذشت سالها، فلکه عامری، بالاتر از شهرداری جیرفت مشهور می باشد. پسرش امان‌الله خان نیز یک دوره نماینده کرمان در مجلس شورای ملی گردید و بعد از انقلاب در ایران ماند ودهه ۷۰فوت نمود)سپس از طریق ارتفاعات جبال بارز عازم دره جیرفت شدیم در اینجا تنها رودخانه قابل توجهی را که در جنوب و مشرق ایران جریان دارد، مشاهده کردیم،البته من از رودخانه هیرمند نام نمی برم چون این رود در حقیقت در افغانستان جریان دارد وفقط دلتای نهایی آن در خاک ایران قرار گرفته است.رود مورد بحث از ارتفاعات لاله زار و هزار که ۱۴۵۰۰ پا بلندی آنست ،سرچشمه میگیرد وبدریاچه عمیقی که موریان هامون نام دارد فرو میریزد.

 

……در طول کناره رود جیرفت در حدود ۱۶ کیلومتر از راه ما ،از میان خرابه ها وآثار تاریخی فراوان میگذشت که مربوط به شهر کامادی میشد.آنطور که مارکوپولو نوشته است،این شهر در زمان ساسانیان،اعراب و سلجوقیان بسیار آباد و غنی بوده است.در این جا من از یک دهاتی سکه طلایی متعلق به قرن دهم میلادی خریداری کردم .این سکه را پسر آن دهاتی چند روز قبل از میان خرابه ها ،پیدا کرده بود.تا آنجا که من اطلاع دارم تاکنون نیز در این محل حفاری بعمل نیامده است و اگر این کار انجام شود نتایج قابل توجهی خواهد داشت .

 

چند منزل بعد بطرف جنوب ، ما چادرهای خود را در نزدیکی دورنمای یک قلعه قدیمی برپا کردیم،که در ناحیه رودبار قرار داشت.این قلعه متعلق به یکی از روسای قبایل نیمه بلوچ بود که ضرغام السلطنه نامیده میشد.چادرهای سیاه ضرغام السلطنه در دامنه صخره عظیمی قرار داشت و بنظرم رسید که اعضای خانواده او در میان چادرها نباید خواب راحت داشته باشند.خدمتکاران او برای ما در قاب های بزرگ چلو کباب و خورش فسنجان آوردند و مراسم میهمان نوازی خاص عشایر را بنحو اکمل اجرا کردند.اما از خود ضرغام السلطنه خبری نبود .به من گفته شد که وی مقادیر زیادی مالیات به مقامات ایالتی بدهکار است و با مشاهده اسکورت مسلح ما تصور کرده که برای جمع آوری مالیات آمده ایم، این فرضیه را حوادث شب تقریبا تایید نمود.

 

.پس از آنکه تاریکی شب همه جا را فرا گرفت ،مردی که قیافه‌ای بسیار قابل احترام داشت به چادر من آمد وخود را پیشکار ضرغام السلطنه معرفی کرد.او با خود فرش عتیقه‌ای آورده بود و گفت آیا میل دارم آن فرش را خریداری کنم.

 

من گوشهایم را تیز کردم،چه اینکار مورد علاقه ام بود وآن موقع با خود مجموعه ای از فرشهای کوچک، هم بافت خود کرمان و هم کار عشایر محلی را ،که با قیمت های بالنسبه ارزان خریده بودم،همراه داشتم.اما وقتی فرش ضرغام را دیدم ،قلبم به تپش افتاد.فرش بنظرم قدیمی نیامد.بافتی بسیار عالی داشت و بر روی آن درخت های سرو به رنگ سبز ،علامت مخصوص قبیله قتلو افشار نقش بسته بود .آنقدر رنگها تازه و درخشان بود که بنظر میرسیدتازه دیروز از داربست قالی آنرا بیرون آورده اند .

 

من نسبت به کهنه بودن قالی تردید کردم و موضوع را نیز به پیشکار ضرغام السلطنه گفتم … پیشکار گفت.

 

آقا….شما از خصوصیات اخلاقی مردم این منطقه خبر ندارید.این فرش مدت ۸۰ سال در خانواده ما بوده است ،نگاه کنید.سپس گوشه ای از قالی ،تاریخ بافت آن را که به اعداد عربی نوشته شده بود، نشان داد و اضافه کرد: این یک فرش دختر باف است و دختری آنرا بعنوان جهیزیه خویش بافته است ،در حقیقت این فرش جزء اموال خانوادگی محسوب میشود که از مادر بدختر بارث رسیده است .تصادفا کمتر مورد استفاده قرار گرفته است.هیچ دختری تاریخ عروسی خویش را فراموش نمی کند دخترهای ما این قالی ها را برای فروش نمی بافند.

 

من تاریخ بافتن قالی را خواندم و دچار تعجب شدم تاریخ قالی مقارن سال ۱۸۴۰ بود.قالی را به قیمتی که پیشنهاد کرده بود خریدم و هرگز نیز از اینکار متاسف نیستم پس از آنکه ۴۰ سال است از آن استفاده میکنم هنوز وضعی بسیار عالی دارد.فقط اندکی رنگ و روی آن رفته که اتفاقا خود این موضوع به کهنه نشان دادن آن بیشتر کمک می کندو واقعا عتیقه بنظر میرسد ………))

 

بقول الفونس گابریل ضرغام السلطنه را می توان از نسل آخرین حاکمان خودمختار در ایران دانست که با آمدن رضا شاه تقریبا خانه نشین شدند و با گذشته افتخار آمیز خود روزگار می‌گذراندند. نقل می کنند که ضرغام السلطنه در دوران قاجار دستور داد برایش تاجی بسازند. و به وزیرش آصف کهنوجی گفته بود، کی باید سکه بزنیم؟ آصف با طعنه گفته بود: صاحب، هنوز خیلی زود است .

 

با آمدن رضاخان قدرت آنها محدود گردید.به نظر می رسد ضرغام سایه‌ای از رضاه شاه بود که در عین بیسوادی از فردی دانا و فهمیده بنام آصف بهره می گرفت.آصفی که با اسکراین برخورد کرد و قالیچه را به ایشان فروخت» ارزش و اهمیت آصف در دستگاه حکومت ضرغام تا آن جا بود که وقتی او از دنیا رفت ضرغام بر سر مزارش گفته بود آصپ، بعد ای ته نه موضرغامم و نه رودبار، رودبار» یعنی آصف بعد از مرگ تو دیگر نه من ضرغامم و نه رودبار، رودبار.

 

گویندآصف چنان از هوش بالائی برخوردار بود که وقتی فرمانفرما حاکم کرمان بدلیل عدم پرداخت مواجب و مالیات منطقه کهنوج رودبار، با عصبانیت و برای گوشمال دست اندرکاران و مسئولین به منطقه می آید. ضرغام به آصف متوسل می شود که به گونه ای او را آرام کند. آصف در جمع مردم، خطاب به فرمانفرما می گوید«مگسی را که تو پرواز دهی سیمرغ است» این بداهه گوئی چنان در فرمانفرما تأثیر می گذارد که نه فقط آرام می گیرد، بلکه خلعتی نیز به او اهدا می کند.

 

رضاخان بعد از سفر مشهورش به بلوچستان ،بعد از سرکوبی خوانین و سرکردگان بلوچ از مردی بنام ضرغام السلطنه می‌شنود که برای خودش حکومتی نیمه مستقل و خودمختار برپا کرده است.ایشان برگشتش را طوری برنامه‌ریزی می کند که از روی کهنوج بطرف بم برود.آنطور که آقای علی شریفی، فرد فرهنگ دوست و مدیر نشر دانش از زبان پدر مرحومش محمد حسین شریفی از دسته اولین معلمان بومی منطقه، نقل کرده اند.رضاخان در برخورد با ضرغام از ایشان می پرسد ،شنیدم شما قلدر منطقه هستید.ضرغام که از هوش و درایت سرشاری برخوردار بود می دانست تک تک کلمات تعیین کننده عمر ایشان هست و در جواب می گوید : قلدر به امر دولت بله.همین جواب باعث می گردد که نه تنها از تقصیراتش بگذرد بلکه ایشان را در مقامش ابقا کند.ضرغام در دوران قاجار از پرداختن مالیات خودداری میکرد و یکی از افرادی بود که به همین علت با کمک حاکمان دیگر منطقه ،سلاطین عشره را تشکیل دادند ودر این زمان اتحادی عجیب را با سردار نصرت اسفندیاری(نماینده دوره پنجم جیرفت و رودبار ) تشکیل می دهد ، در اسناد مجلس شورای اسلامی نیز نامه های زیادی(۹ نامه) از طرف ضرغام السلطنه به مجلس نوشته شده است که در مورد محاسبه مالیاتی رودبارزمین و املاک ایشان می باشد.

 

اسکراین و همراهان بک هفته بعد عازم بندرعباس میشوند و با اولین اتومبیل فورد خانواده کنسول مک کناگی روبرو می گردد ،اتومبیلی که برای ایشان تازگی داشت. این اولین اتومبیلی بود که در سال ۱۹۱۹ برای اولین بار از بندرعباس بطرف کرمان حرکت نمود و فقط ۱۰ مایل با توجه به وضعیت راه (بر اساس گفته های اسکراین۱۱ کیلومتر راه توسط پلیس جنوب ساخته شده بود وچند کیلومتر هم راه هموار و اتومبیل رو بود)بیشتر نپیمود و بقیه مسیر را مسافران با اسب پیمودند.در مجموع اسکراین از دوران اقامتش در کرمان بعنوان سالهای خوب زندگی اش یاد می کند.

نظرات بینندگان:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست + چهارده =